پایگاه کربلا

خاطرات یکی از شهدای نوجوان واوان احمد رضا امینی.

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۵ ق.ظ


احمدرضا چند وقتی بود که اصرار داشت برود جبهه، اما ما مخالفت می کردیم. بالأخره یک روز که خودم را برای نماز آماده کرده بودم، شروع کرد به اصرار و تکرار حرف های قبلی. به حرفش توجه نکردم و نماز را شروع کردم. همان ابتدای نماز، چادر را از سرم کشید! نماز را شکستم و گفتم: «این چه کاری بود؟!» احمدرضا خیلی جدی گفت: «مادر اگر نمی خواهی دشمن بدتر از این کار را با مردم ما بکند، بگذار من بروم.» من که از این حرف جا خورده بودم، گفتم: «همین که برادرت رفته، کافی است!» جواب داد: «او تکلیف خود را انجام داده و به من ربطی ندارد؛ من هم باید وظیفه خود را انجام بدهم.» این حرف ها باعث شد که بگذارم برود ...


♦️راوی : مادر شهید

🌹 شهید احمدرضا امینی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۱۳
سهیل براتی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی